1
حسن صباح؛ قلعه جوانان جویای کار. (پرده اول )
چلیم روی نرده ها آتش خورزیاد ،
بچرخانش برای خدا حبییییییییییییییییبم
گناه از دستان من نیست
یا بار می زنی یا بارت می زنند(این تفسیر اصلا" از بارت نیست)
اینجا صحبت از اختگی است
می توانی از
خواجه نظام الملک بپرسی
رو که کشاکش خوش است!*
2- بازار برده فروشان
کوچه عدالت ، خانه فلان بن فلان
در این پرده 5کنیز کفایت می کند
با ساق های درشت
-آنها محتاج اند برادر
ارشاد
گردن های چاق
3-
این پرده بسته بماند بهتر است
4-
باران
اولین قطره
آسمان بی تقصیر است
کبودش نکنید
باغ چاهی دارد پر از سرنگ
آن مرد بی گناه است با اسب ش -
از سارا بپرس دیشب راکجا بود؟
: صمد هم فهمیده بود حتی داستان را
در باران ( آن مرد خمار است-بابا وافور دارد –)
این سوخته ها فراوانند –یک نسل بچسبان
هر چند هزار بار
تصمیم کبری را خوانده بود
آن مرد!با اسبش...
نیازی به رف نیست صادق باشی همه شراب ها کهنه اند-
آن مرد زیر
باران
می میرد...
